تبلیغات
یك همراه - پایان خونین 3 زندگی که با رابطه نامشروع دو دانشجو در پارک شروع شد
تبلیغات اینترنتی

پایان خونین 3 زندگی که با رابطه نامشروع دو دانشجو در پارک شروع شد

سه شنبه 17 فروردین 1395 06:15 ق.ظ

نویسنده :


پایان خونین 3 زندگی که با رابطه نامشروع دو دانشجو در پارک شروع شد



رکنا: همه چیز اوایل خوب بود، ترم اول دانشگاه بودم که در کلاس های درس با هرمز آشنا شد .به راستی چه روزهای شور انگیز و شیرینی بود. ای کاش، هیچگاه،آن روزهای شیرین ووصف ناشندنی را پایانی نبود.

هرمزسراسر وجودش سرشته از غروری شیرین بود و به راستی از غرورش خوشم می آمد، او در بین دیگر دانشجویان پسر کلاس ازهمه با شعورو فهمیده تر بود.

اوایل آشنایی بسیار کم حرف بود، امّا به تدریج با گذشت زمان دیگر مجالی برای صحبت به من نمی داد وهمیشه ایِّام در همه چیز نسبت به دیگران یک سر و گردن بالاتر بود.

اوایل خانواده ام راضی به ازدواج من با هرمز نبودند، زیرا او از خانواده ای ثروتمند ودارای تحصیلات عالیه بود وهمان گونه که بارها پدر ومادرم به من می گفتند در همه چیز از نوع لباس ومکان زندگی گرفته تا آداب ورسومشان،همه وهمه،با ساختار زندگی ما که دارای یک زندگی درحدّ متوسط بودیم، به تمامی فرق داشت.

چند بارهرمز برای این که با خانواده اش برای خواستگاری به منزل ما بیاید به نزد پدرم آمد تا از او درباره این امر اجازه بگیرد، ولی هربارمتأسفانه راه به جایی نبرده و دست از پا درازتر به سوی سرنوشت مه آلود زندگی خود روانه می شد،زیرا پدرم همواره سعی می کرد با رفتار شرم آور وبه دور از ادب خود در راه ازدواج ما سنگ انداخته و باحالتی تمسخرآمیز دست رد بر سینه هرمز بزند.



فقط متاهلین كلیك كنند و ببینند 18+


پدرم بازنشسته و سخت گرفتار سراب ویرانگر اعتیاد و مادرم نیزخانه دارو مطیع بی چون وچرای او بود و با این که چندان با ازدواج من وهرمز مخالف نبود،امّا هیچ گاه جرأت اظهار عقیده نداشت وهرگاه دلی به دریا زده وسخنی بر خلاف نظرپدرم می گفت، سهمش چیزی جزضرب وشتم وناسزاهای پی در پی او نبود.

من وبرادرم پیمان،تنها فرزندان خانواده بودیم،پیمان چندان تمایلی برای درس خواندن نداشت و تا پایان مقطع ابتدایی بیشتر درس نخوانده ودر یک مغازه مکانیکی مشغول به کار بود وهرچه در می آورد،برای خرج خانه به مادرم می داد،زیرا حقوق بسیار ناچیز بازنشستگی پدرم به سختی،تنها،برای هزینه مواد مصرفی پدرم،کافی بود و باقی هزینه های خانه به کلّی روی دوش برادرم بود. پدرم دیگر هیچگونه احساس تکلیفی نسبت به خانواده اش نداشت وهمواره ازدریچه دنیای شیشه ای مواد وارونه وار به جریان زندگی نگاه می کرد.

من نیز با التماس های فراوان و پادرمیانی های گاه و بیگاه مادرم،توانسته بودم به دانشگاه رفته وتحصیلات خود را ادامه بدهم. پدرم بسیار دوست داشت که من با پسرعمویم جمشید که او نیز به مانند خودش معتاد و ده سالی نیزاز من بزرگتربود، ازدواج کنم ولی من هیچ علاقه ای به ازدواج با او نداشتم وهرگاه که مستقیم یا غیر مستقیم به من پیشنهاد ازدواج می داد، سعی می کردم، برای این که پدرم اوقات تلخی نکرده وبه مانند همیشه زندگی را به کام سایر افراد خانواده تلخ نکند، او را به بهانه های مختلف سر کار گذاشته و با دادن وعدهای واهی وپوچالی جمشید را به ازدواج با خود دلخوش کرده و پیوسته به امید این که روزی پدرم دست از لج بازی برداشته وبا ازدواج من وهرمزموافقت کند، با زیرکی ازدواج با جمشید را به امروز وفردا موکول می کردم.

سرانجام وقتی که پلیس من رو با هرمز در پارک به علت روابط نامشروع، دستگیر کرد، پدرم متوجّه رابطه ما شد ومجبور شد برخلاف میل باطنی خود ودرامان ماندن از نگاه ها وسخنان معنادار بستگان وهمسایگان، به ازدواج ما تن در دهد.خانواده هرمز نیز به دلیل آنچه رعایت نکردن آداب ورسوم می نامیدند، هرمز را به کلّی طرد وبا او قطع رابطه کرده وهیچگونه حمایتی از او نکردند.

پس ازاین ماجرا، من وهرمز سریع وبه سرعت برق وباد عقد کردیم و بدون هیچگونه مراسمی، زندگی مشترکمان را شروع کردیم. با این که همیشه ایام دوست داشتم به مانند سایر دختران به مانند خود، با انجام مراسم باشکوه عروسی وحمایت پر مهر خانواده روانه خانه بخت بشوم واز محقق نشدن تمام آرزوهای عاشقانه ام، بسیار ناراحت بودم، ولی از اینکه با فردی که همیشه آرزوی با او بودن را داشتم، ازدواج کرده واز کابوس ازدواج با پسرعمویم که او را هیچگاه دوست نداشتم، نجات یافته بودم، بسیار خوشحال بودم.

 روزها همچنان می گذشت و پس از چند ماه زندگی با هرمز، اوهنوز شغل معیّنی نداشت و به صورت پاره وقت در یک شرکت خصوصی کار می کرد و اوقات بیکاری خود رانیز صرف تدریس خصوصی گیتار می کرد. با اینکه هرمز چندان درآمد بالایی نداشت، امّا زندگی شادی داشتیم واز زندگی با یکدیگر لذت می بردیم.

  به راستی نمی دانم از چه هنگامی بود که احساس کردم هرمزدیگر آن هرمز همیشگی نیست و علاقه اش نسبت به من کم شده است. وقتی این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم، مدام می گفت همه مردها به همین گونه هستند ومطمئن باش که با گذشت زمان همه چیز حل خواهد شد. با توجّه به اوضاع نابسامان مالی زندگیمان،چند بار از هرمز خواستم تا به سر کاری بروم  ولی او به هیچ عنوان،دوست نداشت، من در بیرون از منزل کار کنم وهر بار با این خواسته من به شدت مخالفت می کرد.

رفته رفته زندگیمان بسیار تکراری و سرد شده بود. پس از دوسال زندگی، با تغییر شرایط جسمی خود  و مراجعه به پزشک، فهمیدم که باردار شده ام.

 اوایل فکر می کردم اگه بچّه درا بشوم، شاید مهرهرمز به زندگی مشترکمان بیشتر شده و تمامی مشکلات به یکباره از کانون خانواده امان برای همیشه رخت بربسته وگرمای عاشقانه های مادر وپدر شدن در بستر زندگیمان جاری شده وهر دوی ما را بیشتر از گذشته به دوام زندگیمان پایبند نماید..



فقط متاهلین كلیك كنند و ببینند 18+



 امّاچه فایده که هرآنچه را که می پنداشتم، تنها افسانه ای بیش نبود و با حقیقت بسیار فاصله داشت وتولّد دخترمان پانیذ زمینه ساز هیچگونه تحوّلی در وجود هرمزنشد و او دیگرهیچگاه به مانند همان هرمزی که روزگاری چون بتی عاشقانه مرا می پرستید،نشد.

قرارداد کاری هرمزتمام شده بود ودیگرصاحب آن شرکت خصوصی به دلیل ورشکسته شدن، قراردادش را با او تمدید نکرد. با بیکار شدن هرمز، اوضاع مالی زندگیمان روزبه روز بدتراز گذشته شد.

رفته رفته دعواهای بین من وهرمز نیز بالا گرفته ودیگرازآن وعده های عاشقانه قبل از ازدواجمان، هیچ خبری نبود که نبود!

هرمز دوستی داشت که به او، پیشنهاد کارجدیدی داده بود، امّا هرمز گویی، به هیچ عنوان، شرایط مالی اسفبار زندگیمان را درک نمی کرد، ولی من پیوسته به او اصرار می کردم که باید به سرکاری برود و این اصرارمن تا جایی ادامه داشت تا سرانجام روزی جرّ وبحث و دعوای بین ما،بسیار، بالا گرفته و هرمز برای اولین با روی من دست بلند کرده و یک سیلی محکم به صورتم نواخت، به گونه ای که پلک چشمم به وسیله ناخن دست او،پاره شد.

چند روزی به خونه پدرم رفتم، چون دیگه هرمز هیچ پولی نداشته و پاسخگوی هزینه های زندگیمان نبود. پس از یک هفته هر قدر منتظر نشستم، هرمزبه دنبالم نیامد وحتی یه زنگ هم نزد، تا حداقل احوالی از دخترش بگیرد.

از همان روز بود که فهمیدم چقدر غرور هرمز بده، همان غروری که من روزگاری چشم بسته عاشق آن شده بودم. به ناچارپس از آن که هرمز به دنبالم نیامد، به خانه برگشتم. امّا هنگامی که در رو باز کردم، دیدم که سندلهای زنانه روی جاکفشی است. ابتدا فکر کردم بهنوش خواهر هرمزکه گاه گاهی به دور از چشم پدر ومادرش، به ما سرمی زد،به خانه ما آمده است، ولی وقتی که در داخلی خانه را باز کردم، اول دیدم کسی درهال نیست،امّاچیزی نگذشت که متوجّه شدم که ازاتاق خواب،صداهایی می آید،هنگامی که درپشت دراتاق خواب، به گوش ایستادم، تازه در کمال ناباوری دریافتم که هرمز با دختری به نام فریبا، که یکی از همکلاسی های دوره دانشگاهی هر دوی ما بود، ارتباط دارد.

 بدون اینکه آنها متوجّه حضور من در داخل خانه بشوند،گریه کنان به خانه پدری برگشتم، درحالی که پدرم، مطابق معمول در زیر زمین خانه، غرق درمصرف مواد بود، به نزد مادر وبرادرم رفتم وهنگامی که آنها شرایط نامساعد روحی وچشمان گریه آلود من را دیدند در کمال شگفتی، جویای موضوع شدند و من نیز تمام ماجرا را برایشان تعریف کردم .

برادرم که بسیار به من ودخترم علاقمند بود، در حالی که یکسره به هرمز ناسزا می گفت، بسیار شتابان از خانه بیرون زد و طولی نگذشت که خبر کشته شدن هرمز وفریبا در کوچه های شهرمان پیچید.



فقط متاهلین كلیك كنند و ببینند 18+


آری، باورش سخت بود ولی حقیقت داشت، پیمان،برادرم به سراغ آنها رفته وبا ضربات پی درپی و بی رحم چاقو، آنان را از پا درآورده و به قتل رسانده وسپس نیزبه کلانتری محل رفته و خودش را به پلیس معرفی و به جرم خود اعتراف کرده بود.

باورش بسیار سخت بود ولی هر آنچه را که می دیدیم حقیقت داشت ودر کمال شگفتی، زندگی من واز همه مهمتر زندگی پیمان، برادر همیشه مهربانم، که هیچگاه از هیچ کوششی برای رفاه زندگی ما، دریغ نداشت درآتش انتخاب عجولانه وکورکورانه من به آتش کشیده شده بود.

روزگاری نگذشت که پیمان پس از این که چند سالی را در زندان گذراند، حکم قصاص در مورد او به اجرا درآمد وتلاش ها والتماس های عاجزانه وبی وقفه خانواده ما، هیچگاه راه به جایی نبرده وخانواده هرمز رضایت ندادند وسرانجام در یک روز زمستانی خبراجرای حکم قصاص برادرم غریبانه در کوچه های شهر پیچید.

پس از مدتّی پدرومادرم نتوانستند داغ دوری او را تاب آورند وآنان نیزبه مانند پیمان ناباورانه برای همیشه من را تنها گذاشته و راهی دیار باقی شدند.

افسوس که بسیار دیر و زمانی که تمام سرمایه های زندگیم را یکی پس از دیگری به تاراج روزگار سپردم، به درک درستی از زندگی رسیده ودریافتم که به راستی زندگی بازیچه نیست!




محصولات ویژه متاهلین 18+
تصاویری دیدنی از مرزهای نامحسوس کشورهای اروپایی
حجاب جنجالی همسر سپهر حیدری در کیش+عکس داغ
زایمان در منطقه صفر مرزی (+عکس)
گروگانگیری خطرناك در تهران
لوگوی توالت در کشورهای دنیا
مناظر شگفت انگیز از داخل رویایی ترین توالت های جهان!!
هیچ دختری با این پسر ازدواج نمی كند+عکس
زمانی که فکر می کنی بهترین موقع برای عکاسی است 18+
فقط متاهلین ببینند 18+
پوشش نامناسب بازیگر زن لانتوری در جشنواره برلین +عکس
پسر جوان: نسیم قبلا 2 بار ازدواج کرده بود!
داستان عاشقانه سحر قریشی+عکس
زن بی حجابی که امام جماعت مسلمانان شد!! + تصاویر
ماجرای دختر برهنه در شهرک گلستان شیراز
دختر شیرازی بی حجاب در سینما سعدی شیراز
زن بی حجاب و نیمه برهنه در خیابان های اصفهان
مهراوه شریفی نیا شب گذشته در کاخ رسانه های جشواره فیلم فجر حضور یافت.
تعرض در برنامه زنده به یک خبرنگار زن !
دستگیری دختران جوان بخاطر تجاوز به مردان! +عکس
تصاویر تصادف هواپیمای ایرانی در فرودگاه آتاتورک
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
محمدرضا گلزاردر کنار بازیگر زن سرشناس سینمای هند
عکس هایی از تیپ و پوشش نیکی کریمی در آلمان
خون بازی در خانه های خالی (18+)
از كتاب فارسى دبستان سال ١٣٢٤
مردی که زنش را برهنه کرد و به خیابان فرستاد
تصادف شدید پورشه و پیکان وانت(+عکس)
اندام و زیبایی هایت، تراش و هندسه بدنت، ...
چالش روپوش




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1395 06:18 ق.ظ



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر